سلام وبلاگ قشنگمحالت چطور است؟من اگه دعا کنی حسابی برمی گردم به تو. به نوشتن. به توان و علاقه ی واقعی خودم.قرار است اگر خدا کمکم کند و دهان مخالفین در دانشگاه و منزل و اینها بسته شوداز شاغلی به معنای روتین و رسمی اش استعفا بدهم برگردم به خودم به واقعیت.تروخدا تو هم بخواه که نه نیاید توی کار. گرچه خیلی هست و می آید ولی توان استقامتش را به من بدهد خدا. زبانم نافذ باشد برای متقاعد کردن هممممه.
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
همه را میریزم وسط.. می گذارم انقدر بیایند.. انقدر خالی شوند.. هر چه آشغال هم تویش هست بیاید بیرون.
ذهنم را می گویم... از سر و کولش فکر بالا می رود.. شلوغ شده.. خالص و ناخالصش قاطی شده.. همه چیز درهم بر هم شده..
می نشینم کنار.. می گذارم ذهنم اعتماد کند به من...
شده است مثل یک طفل سرگردان.. خودش نمی داند چه می خواهد... طفلکی خسته شده.. باید بخوابد..کمکم می کنی ذهنم برود به یک خواب زمستانی؟
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
خب اما خانه تکانی
از کجا شروع کنیم؟
از ذهن؟
از قلب؟
از زبان؟
از چشم؟
کدامشان اول باشد؟ کدامشان بیشتر گرد و غبار دارند.. لکه شده اند؟
اول و آخر که همه شان باید تطهیر شوند.. نو شوند...
ولی اگر بخواهم اولویت بندی و اهم مهم کنم می گویم
اول ذهن
دوم ذهن
سوم ذهن
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
یکی هست (تو) و هیچکس نیست....وسیع، همه جا، همیشه، غیر موسمی، غیر موقت..خدای یکی یک دانه ام، از همین مدل بیزحمت از الان الی الابد.... لطفا.همین توحید این مدلی که عمل بسازد که بعد از الف اش، ب بیاید بعد پ و تا ی برود، طلب می کنم...می دانم روی طلب حساسی، نیازمندم خدا، گدای محتاج مستاصل به توحیدم خدا..توحید در بینش نه.. این هم چرا...ولی در ایدئولوژی، موحدم کن... در تمام منطقه وجودی ام فرمانروا شو، در همه منطقه اجتماعی اطرافم، فرمانروا باش خدا.عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست... (از تو)صف مرا از این اوج و موج درونی و بیرونی جدا کن. جای من پشت سر خودت باشد. صف این ها سر و ته ندارد..می خواهم با نظم و ترتیب توی طرح خودت، خط خودت، راه خودت، انقدری بایستم که .... که.... که..... خودت می دانی.انقدری که بگویی فلانی، عبدم بیا. بیا کنار خودم، عند خودم... هر چه این مدت نگاهت کردم درست ایستاده بودی، بازیگوشی نکردی، حواس پرت نبودی، بیا جانم بیا نزد خودم... ساده نه، با تشریفات بیا.. رنگین بیا...
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
سلام عزیزترینم
می دانم که می دانی
می دانی که می دانم
ولی خدایا عزیزترین وجودی که هنوز ذره ای ندانسته ام تو را
سخت و محکم
آرام و آهسته
متقن و فهمیده
هوشیار و باهوش
این چند تا را برای کار جدید طلب دارم.
می دانم که می دانی
می دانی که شرمنده ام
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
یک بار برای همیشه ی خودم می نویسم که فراموشم نشوداینکه انقدر باهوش باش که در هر موقعیتی و در واکنش به هر فرد و هر سخنی لازم نیست چیزی بگویی. ای کاش این روزه های سکوت را تمرین کنم.ای کاش این ریگ های زیر زبان را سر جایش بگذارم.ای کاش به قدر کفایت در شبانه روز از زبان استفاده کنم.خدای عزیزم تو همیشه یادآور منی... بهترین تذکار... کمکم کن هیجانات و احساسات و افکار و .. انقدر راحت این گوشت کوچک پر مسئولیت و خطرناک را در دهان من بازی ندهد. خدایا زبان مرا در کنترل جدی خودم در آور.فدای تو و همه ی قدرتت..
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور
گاهی اینجا می آمدم ذهنم را خالی می کردم. کار خوبی بود. این روزها یاد گرفته ام حتی وقتی این صفحه نبود، وبلاگ نبود، لپتاپ نبود.... خودم، خود واقعی ام، برگردد رو به ذهنم، رو به همان خود کاذب به همان محصول اشتباهی ذهن، بعدش آگاهانه با حضور تمام حواس پنجگانه بگوید: خاموش باش!افکارم را ببینم و جلوی تولید بی رویه اش را بگیرم.به احساس ولی نه! احساس را سانسور نمی کنم. اجازه ی بودن می دهم.بعدش کناری می ایستم. فکر و احساس را نگاه می کنم. از تویشان خودم را می کشم بیرون. می آیم توی این خود اصلی... و به هر دویشان می خندم!بعد دوباره برای ذهنم مشق می کنم که هی! ببین! من به تو برنامه می دهم نه تو به من. من از تو استفاده می کنم نه تو از من..
برچسب:
نویسنده: سجاد کریمیپور